زدامان چمن بوی بهاری بر نمی خیزد

از این گلشن نوای مرغ زاری بر نمی خیزد

کجا مرغ سعادت بر سر ما پرتو افشاند

که آهی از دل شب زنده داری بر نمی خیزد

خدایا از چه بنیان ستم ویران نمی گردد

مگر سیلی زچشم اشک باری بر نمی خیزد

جز از شهر جنون جانا مجو فرهاد ومجنون را

صدای آشنا از هر دیاری بر نمی خیزد

                                         - قدسی مشهدی