تبليغاتX
آبی همچون آسمان شهرم

آبی همچون آسمان شهرم

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است . . . . . دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد؟

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

از داس سپهر سرنگون سوده شدیم

افسوس که تا چشم بر هم زدیم

نابوده به کار خویش نابوده شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:49  توسط alich  | 

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم

ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برانديم

هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم

آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم

احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم

من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم

صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم

ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم

از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم

طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم


                                 - زنده یاد مهدی اخوان ثالث  اسفند 1343

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 1:1  توسط alich  | 

گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست

فردوس دمی ز بخت آسوده ی ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:31  توسط alich  | 

به كوري چشم تو هم كه باشد ،

حالم خوب ِ خوب است

اصلا هم دلم برايت تنگ نشده ،

حتي به تو فكر هم نمي‌كنم

باران هم تو را دیگر به ياد من نمي‌آورد

مثل همين حالا كه مي‌بارد ...

لابد حالا داري زير باران قدم مي‌زني ...

چترت را فراموش نكن ،

لباس گرم را هم !


                                     -ناشناس 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 19:45  توسط alich  | 

زدامان چمن بوی بهاری بر نمی خیزد

از این گلشن نوای مرغ زاری بر نمی خیزد

کجا مرغ سعادت بر سر ما پرتو افشاند

که آهی از دل شب زنده داری بر نمی خیزد

خدایا از چه بنیان ستم ویران نمی گردد

مگر سیلی زچشم اشک باری بر نمی خیزد

جز از شهر جنون جانا مجو فرهاد ومجنون را

صدای آشنا از هر دیاری بر نمی خیزد

                                         - قدسی مشهدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 15:32  توسط alich  | 

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
مثل هیچ کس نیست
نگران نباشید
یا با او باز می گردم
یا او
بازم می گرداند
تا مثل شما زندگی کنم

                                   - محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:0  توسط alich  | 

دانشي كه در جهان هست را تنها در جهان ميتوان بدست آورد، نه در كُنج اتاق

-لرد چستر فيلد


به نقل از وبلاگ زیبا و پربار دوستم پرویز شجاعی پارسا (ایران سرزمین من)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 13:23  توسط alich  | 

ياد داريم از دبستان در كتاب

درس اول صحبت نان بود و آب.


آنچه را در خردسالي خوانده ايم


همچنان در جستجويش مانده ايم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:28  توسط alich  | 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم


                                      - حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:7  توسط alich  | 

من عاقبت ياد گرفتم

در صف بلند اتوبوس

خميازه ام را چنان پنهان كنم

كه به نفرت از شرايط موجود، متهمم نكنند.

 

من عاقبت ياد گرفتم

در كلاسهاي درسم براي بچه هاي خوب و حرف شنو

كه بعضي هايشان تعهد هايي سپرده بودند

يك ساعت تمام چنان حرف بزنم كه انگار هيچ چيز نگفته ام.

 

من عاقبت ياد گرفتم

به پاسبانهايي كه باطوم به دست دارند

چنان لبخند بزنم كه گويي از خودشانم

و به افسران پليس چنان با احترام نگاه كنم

كه انگار از سه جنگ پياپي، پيروز مندانه باز گشته اند

و از نرده هاي آهني باغهاي بزرگان چنان چشم بردارم

كه پنداري هر گز چنان نرده ها، قصرها و بزرگاني وجود نداشته اند.

 

من عاقبت ياد گرفتم

در حضور رئيسم

از سودمنديهايي كه امكان دارد اقدامات جاري دولت داشته باشد،

و در حضور كارمندانم

از لزوم نظم و ترتيب در كار ها- تحت هر شرايطي!

و در حضور همسايگانم

از شفافيت تصوير تلويزيون جديدمان

و شركت صميمانه در جشن هاي ملي،

و در حضور دوستانم

از بازي ورق و مزهء عرق،

و در تاكسي و اتوبوس

از پلهاي هوايي كه احتمالاً بهبود مختصري در وضع عبور و مرور تهران ايجاد خواهد كرد،

و در گردشگاه هاي عمومي

از انواعي گلكاري هاي مناسب، و انتخاب بجاي درختان بهِ ژاپني براي تزيين،

و در تلويزيون

از بهترين رقاص خوانندگان و يا بهترين خوانندهء رقاصگان،

و در مقاله هايم

از مشكل عظيم و غول آساي كمبود تخم مرغ و ليموي ترش و لوبياي چيتي

چنان سخن بگويم

كه شهري بر بيگناهي من گواهي دهد.

 

من عاقبت ياد گرفتم

به گلها دست نزنم

نزديك لانهء زنبور ها نروم

گوش گربه را نكشم

دم سگ را لگد نكنم

به قاطران چموش سيخونك نزنم

دستم را به طرف آتش نبرم

چشمم را به دور دستها ندوزم

عكس لرزان خودم را توي رودخانهء تاريخ نبينم

و به همهء فراماسون ها سلام و تعظيم كنم

 

من عاقبت ياد گرفتم

بيصدا و با لبخندي نمكين گريه كنم

و به سختي گريه كنم

آنگونه كه همه بپندارند از شادي بسيار، اشك به چشم آورده ام.

 

من همه اينها را عاقبت ياد گرفتم

و چه دشوار و كشنده بود ياد گرفتن همهء اينها

اما هرگز، هرگز، ياد نگرفتم

وقتي در خانه هستم

زير لب نگويم:“مرده شوي اين اوضاع و اين زنده گي را ببرد!“

گرچه مكرر و مرتب به بچه هايم ميگويم:

مبادا اين حرف را توي مدرسه بزنيد!

پدرتان، پدر بيگناه تان بيچاره ميشود.

 

 

                                                                   -نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 20:33  توسط alich  |